تبليغاتX
زمزمه های محبت
 جاری بودن ها را نشسته ام به تماشا

در من

در تو

در آدم ها

در دیروزی که گذشت

در امروز

در فردا

هر چه می گذرد

بیشتر به این نتیجه می رسم

که  آدم ها در فقر انصاف و احساس به سر می برند

چه سهل و بی انصافانه

به هوایی دیگر

به تمنایی دیگر دل خوش می کنند!

به خیالت سکوتم از ندانستن هست

اما خوش خیال !!!!

کاش می شد بی خبر از همه جا چون کبک سر در برف فرو برد و هیچ ندید

کاش می شد ........

 

+ نوشته شده توسط یامور در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:51 |

این روزها ...  شور دارم ... لبخند دارم ... حس دارم ...حتی پر رنگ تر از همیشه

این روزها ... درد دارم ... بغض دارم ... دلتنگی دارم ... حتی عمیق تر از همیشه

ولی نه شادم ...نه غمگین

نه تندم ... نه کند

فقط آرام هستم 

آرام و اندکی گرفته از قانون عجیب زندگی

از نبودن تضمین برای هیچ حسی در این دنیا

یک روز هست .... یک روز نیست !

آرامم ... آرام تر از آرامش تمام این سال های زندگی ام

شاید آرامشی از جنس بلوغ

شاید آرامشی از جنس خیال

شاید آرامشی از جنس رویا

شاید آرامشی از جنس بودن

شاید آرامشی از جنس یاد

و شاید آرامشی از جنس خلسه

آرام .... تنها ... آرام

آرام ... خاموش ... آرام

+ نوشته شده توسط یامور در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 11:31 |
گاهی دلم می خواهد از عمق لا به لای

لایه های تو در توی زندگی

از منطق و احساسش گرفته

تا قوانین و باید و نباید های دست و پا گیرش

و حتی اصول و باورهایم

بیرون بیایم

و فقط و فقط در سطح باشم

ببینم .... بخواهم .... بمانم!

.

.

باران که می بارد حس می کنم آسمان به زمین نزدیک تر می شود ... و من این روزها سرمستم از هوای باران خورده ی بهاری ... بهاری که از زندگی سبز و ذوق کودکانه ای لبریز است....

+ نوشته شده توسط یامور در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 و ساعت 13:14 |
"زندگی برای یک مرد مثل یک جاده و برای یک زن مثل یک نقشه است. ما همیشه درباره ی اطراف جاده٬ شیب جاده ها٬ چگونگی راننده و ... فکر می کنیم٬ ولی آنها در خط مستقیم جاده پیش می روند. مردان گاهی در این مسیر ِ راحت و مستقیم به فکر جاده ی میان بر می افتند ولی این جاده در بسیاری از موارد طولانی تر و بدتر از جاده ی اولیه از کار در می آید.

آیا به همین خاطر است که مردان می توانند خیلی بهتر از زنان در زمان حال زندگی کنند ؟ با نگاه بر دور و برتان این قضیه را در می یابید . مردان غم آینده را نمی خورند و دمی را غنیمت می شمارند٬ و زنان برای دو هفته ی اینده ی خود نقشه می کشند ....."

بخشی از کتاب " زمانی برای زن بودن " آلیسن پیرسن

.

.

زمانی برای زن بودن ... زمانی برای خود بودن ... دمی در بوستان سر سبز زنانگی آساییدن و نفسی تازه کردن برای ادامه ی راه عجیب زندگی .... آنچه که اغلب فراموش می کنم !

+ نوشته شده توسط یامور در شنبه بیست و ششم فروردین 1391 و ساعت 12:29 |
من که به بهانه های ساده امیدوار می شوم

گاه چه ساده به اندازه ی چشم زدنی بی بهانه می مانم

 یاد واژه هایی ... تصویرهایی ... صداهایی ... حس هایی

به نرمی با ذهنم بازی می کنند

می خواهم دست دراز کنم و چنگشان بزنم

ولی می دانم نمی شود به یادهای شنی چنگ زد!

هوای دلم بارانی ست ... درست مثل هوای بیرون پنجره

نیاز به آرامش باران خورده ی بهاری دارم

با آسمان همراه می شوم .... شاید آرام بگیرم ...

+ نوشته شده توسط یامور در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 9:50 |
پس از گذر چند روز که رنگ غالب اطراف

 رنگ سبز می شود

 به یاد می آورم که بهار از راه رسیده

 بهار با آن هوای رخوت انگیز و مستی آورش

 که انگار در عین شادی، غمی نهفته نیز دارد

 بهار و تکاپوی دوباره برای زنده شدن

 بهار را برچسب "شروعی دوباره" زده ایم

تا روزمرگی را یکجا بشکنیم

و خود را از شر آن خلاص کنیم!

من می گویم بهار برای هر کسی

حتی با تمام پیچیدگی های امروز زندگی

حداقل یک لبخند را به ارمغان می آورد

کافی ست برای لحظه ای

چشم بر روی تمام قراردادهای عجیب و مرموز زندگی ببندیم

جامی از شراب سکر آور بهار سر کشیم

 مست لایعقل شویم و فقط و فقط به "هیچ "بیاندیشیم ..... 

 

+ نوشته شده توسط یامور در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 9:23 |
می دانم که مرز توهمات ذهنی و واقعیت ها همیشه به باریکی یک تار موست!

ولی با این حال آشفتگی های ذهنی ام را دوست دارم و یا لااقل به آن عادت دارم

گاهی از سرعت وقايع و تحولات درونی و بيرونی ام از شگفتی ام به ترس می رسم

گاهی به عدم موازنه ی عمرم با زمان می رسم

نمی توانم بفهمم چرا در نیمه ی دوم دهه ی سوم زندگی ام هستم 

در حالی که باید در نیمه ی اولش بودم

ولی چرا پیرتر از آن حس می کنم که ماه و سال می گویند

حتی پیرتر از تصویر دروغین آینه!

احساس می کنم سا ل های زیادی را گم کرده ام

روزهایم چون دانه های شن در پی باد می روند و پراکنده می شوند

و روی دیگر سکه ی گذر عمر‌‌٬ آرام آرام چهره اش را برایم می نمایاند

نمی دانم باز شدن غنچه های بهاری را خواهم دید

یا حق حیاتم تمام خواهد شد

چون آندره ژید آرزو می کنم "تهی از هر آرزو و امیدی" دنیا را وداع گویم

ولی چه دست نیافتنی!

با صبوری و سکوت...آرام و روان زندگی می کنم

هر چند گاه مغلوب ذات سرکشم می شوم

و با خلاف جهت رفتن ها٬ دیوانگی می کنم 

حوصله ی مبارزه با چیزهای بی ارزش را ندارم

از دست و پنجه نرم کردن با زندگی هراسی ندارم

ولی از فرسودگی احساساتم می هراسم

افتخارات پوشالی دیگر برایم درخششی ندارند

تصور می کنم سرمایه ام برای زیستن پربار است

حتی بدون بسیارها....

آرزو می کنم که بدانم چه می خواهم!

.

.

می روم پشت پنجره و پرده را کنار می زنم

به نور ضعیف چراغ پایه بلند و تلالو برف های زیر آن خیره می شوم

دستانم را با حرارت لیوان چایی ام گرم می کنم

شنیده ام که بهار فصل پرستو هاست ....

 

+ نوشته شده توسط یامور در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت 13:35 |

آه اگر مستی نمودی هر حرامی چون شراب     

                          آن زمان معلوم می شد، در جهان هشيار كيست؟

صائب تبریزی

.

.

برای لمس دوباره آن حس آرام روز می شمارم ......

 

+ نوشته شده توسط یامور در یکشنبه هفتم اسفند 1390 و ساعت 12:54 |
نشسته ام پشت دنیای مستطیل شکلم

و با تکان دادن آرام شانه هایم

سعی می کنم درد کتفم را تسکین دهم !

خستگی های یک سال کوتاه ولی سنگین

بر روی شانه هایم نشسته

نگاهم را از صفحه ی مستطیلی شکل به تقویم روی میز سر می دهم

به عبور این سال و یک ماه ته مانده فکر می کنم

 آرشیو کارهای تمام و نیمه تمام را مرور می کنم

 شبیه آدم های فریاد لازم هستم

با تمام واژه هایی که در گلو گیر کرده

با تمام احساسات و درونیات سانسور شده 

ولی فریادم نمی آید

جرعه ای از قهوه ی تلخ را در دهانم می چرخانم

تا تلخی اش را بیشتر حس کنم

طعم تلخش را با شیرینی نوای همراه این دنیایم

 "گل گلدون من شکسته در باد

بیا تا دلم نکرده فریاد"

قورت می دهم

 فنجان قهوه را می گذارم گوشه ی راست میز 

صندلی گردان را کمی به چپ می چرخانم

و از پنجره ی اتاق به سهند پوشیده از برف خیره می شوم

بغضی کنج گلویم کز می کند 

سردم هست

خودم را در آغوش می گیرم

و بهار را با ایمان بیشتری تصور می کنم ......

+ نوشته شده توسط یامور در دوشنبه یکم اسفند 1390 و ساعت 12:26 |
گویی تمام پنجره ها از امواج خفقان ترک برداشته است

گویی به خواب رفته ایم زیر سقف اتاقی که سقوطش نزدیک است

کاش چیزی بیداری را بی خواب کند ..... 

+ نوشته شده توسط یامور در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 و ساعت 10:43 |