می دانم که مرز توهمات ذهنی و واقعیت ها همیشه به باریکی یک تار موست!
ولی با این حال آشفتگی های ذهنی ام را دوست دارم و یا لااقل به آن عادت دارم
گاهی از سرعت وقايع و تحولات درونی و بيرونی ام از شگفتی ام به ترس می رسم
گاهی به عدم موازنه ی عمرم با زمان می رسم
نمی توانم بفهمم چرا در نیمه ی دوم دهه ی سوم زندگی ام هستم
در حالی که باید در نیمه ی اولش بودم
ولی چرا پیرتر از آن حس می کنم که ماه و سال می گویند
حتی پیرتر از تصویر دروغین آینه!
احساس می کنم سا ل های زیادی را گم کرده ام
روزهایم چون دانه های شن در پی باد می روند و پراکنده می شوند
و روی دیگر سکه ی گذر عمر٬ آرام آرام چهره اش را برایم می نمایاند
نمی دانم باز شدن غنچه های بهاری را خواهم دید
یا حق حیاتم تمام خواهد شد
چون آندره ژید آرزو می کنم "تهی از هر آرزو و امیدی" دنیا را وداع گویم
ولی چه دست نیافتنی!
با صبوری و سکوت...آرام و روان زندگی می کنم
هر چند گاه مغلوب ذات سرکشم می شوم
و با خلاف جهت رفتن ها٬ دیوانگی می کنم
حوصله ی مبارزه با چیزهای بی ارزش را ندارم
از دست و پنجه نرم کردن با زندگی هراسی ندارم
ولی از فرسودگی احساساتم می هراسم
افتخارات پوشالی دیگر برایم درخششی ندارند
تصور می کنم سرمایه ام برای زیستن پربار است
حتی بدون بسیارها....
آرزو می کنم که بدانم چه می خواهم!
.
.
می روم پشت پنجره و پرده را کنار می زنم
به نور ضعیف چراغ پایه بلند و تلالو برف های زیر آن خیره می شوم
دستانم را با حرارت لیوان چایی ام گرم می کنم
شنیده ام که بهار فصل پرستو هاست ....
+ نوشته شده توسط یامور در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت
13:35 |